آندیا عشق من و بابایی

آندیا دختر شهریوری

شروع غذا خورن آندیا گل ناز خندون

گل نازم دیگه این روزا شروع کرده به خوردن فرنی تا یکی دوهفته دیگه حریره بادام براش درست میکنم خیلی نازی مامانی خدا کنه غذا خوب بخوری تا تپل مپل بشی راستی وزنتم دیگه ٧۵٠٠شده خیلی خوشحالم که سالمی و خوب وزن میگیری طلام امشبم تو راهیم که بریم اصفهان نمیدونی چقد چشم براهتن جوجه طلایی من
23 بهمن 1394

نشستن نی نیم

فدای صورت ماهت بشه مامانی که اینقد تو خوبی و مامان رو اذیت نمیکنی مامانی  این روزا خیلی تلاش میکنی که بشینی عزیزدل مامانی  خیلی هم تلاش میکنی غلط بزنی و سینه خیز بری یکم زوده جوجه خوشکلی الان منم سعی میکنم زیاد نذارم بشینی که کمرت درد بگیره الان خوابیدی با اون پسونک دهنی چقدم که ناز میشی موقع خواب  خیلی دوستت دارم  حس میکنم خیلی خوشبختی که من و بابایی اینقد دوستت داریم.
6 بهمن 1394

زمستان ٩۴

طلای منقربون خوابیدنت بشه مامانی الان خوابی که من مینویسم یه ویروس بد سرماخوردگی اومده میترسم که بگیری و مریض بشی به خاطر همین تنها میشینم تو خونه تا نی نیم مریض نشه الان دیگه بابایی باید بیاد  فدات بشه مامانی خیلی شیرین شدی تلویزیون تماشا میکنی با خودت بازی میکنی خیلی دوستت دارم مامانی 
1 بهمن 1394

دخترم آندیا

سلام مامانی الان که تصمیم گرفتم برات وبلگ بسازم و خاطرات شیرین و کوچولوتو توش بنویسم چهارماهت تموم شده ..هر روز شیرین تر میشی بهت قول میدم هر چی خاطره و عکس داری برات بذارم تا بزرگ که شدی بدونی مامانی چقد دوستت داشته عکساتم میذارم  تا بزرگ شدنت رو ببینی فردا باید بریم اصفهان بابایی امتحان داره نگرانم که تو سرمای یاسوج سرما بخوری گل نازم میبوسمت الان تازه خوابیدی
21 دی 1394

دخترم آندیا

سلام مامانی الان که تصمیم گرفتم برات وبلگ بسازم و خاطرات شیرین و کوچولوتو توش بنویسم چهارماهت تموم شده ..هر روز شیرین تر میشی بهت قول میدم هر چی خاطره و عکس داری برات بذارم تا بزرگ که شدی بدونی مامانی چقد دوستت داشته عکساتم میذارم  تا بزرگ شدنت رو ببینی فردا باید بریم اصفهان بابایی امتحان داره نگرانم که تو سرمای یاسوج سرما بخوری گل نازم میبوسمت الان تازه خوابیدی
21 دی 1394

دخترم آندیا

سلام مامانی الان که تصمیم گرفتم برات وبلگ بسازم و خاطرات شیرین و کوچولوتو توش بنویسم چهارماهت تموم شده ..هر روز شیرین تر میشی بهت قول میدم هر چی خاطره و عکس داری برات بذارم تا بزرگ که شدی بدونی مامانی چقد دوستت داشته عکساتم میذارم  تا بزرگ شدنت رو ببینی فردا باید بریم اصفهان بابایی امتحان داره نگرانم که تو سرمای یاسوج سرما بخوری گل نازم میبوسمت الان تازه خوابیدی
21 دی 1394